درباره نویسنده
ش.س
من مامان رومینا کوچولو هستم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ش.س
صفحات اختصاصی
  • یه سبد خاطره قدیمی
  • زبان فرشته ها
  • اولین قدم
  • شیطونک با نمک
  • حرفهای خودمانی یک مامان
مطالب اخیر
  • علم بهتر است یا ثروت؟
  • یه اتفاقی در مهد!!!
  • عکس ویژه
  • ایام هفته
  • عشق ممنوعه
  • زندگی کردن یعنی چه ؟
  • ای بابا از دست این دخترا
  • این همه بچه !!
  • راز شاد بودن
  • رومینا هم شخصیت داره آخه !!!
  • و من دلم برای وبلاگ تنگ شده بود !!
  • رومینا رفت تو شش سال
  • هواس جمع
  • جشن پایان سال
  • روز مادر و روز پدر
  • حیاط خانه ما
  • همایش ورزشی ژیمناستیک و شطرنج به مناسبت روز معلم ...
  • بچه های دیروز
  • مسابقه عکس مجازی
  • دل به دل راه داره....
  • من اومدم .. در سال 90
  • نمایشگاه شهر کتاب
  • تخت نوجوان
  • اولین نوشته
  • مهمان ویژه
  • عروسی مامان
  • game باز
  • جدایی
  • دندان پزشکی
  • هدفمندی یارانه ها
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
دوستان من
  • ني ني سايت
  • کودکان پرشین بلاگ
  • HoneyMum
  • ابر پیمایی
  • سلدا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کودکیهای من
علم بهتر است یا ثروت؟
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

یادمه بچه که بودم اصلا جواب این سوال را نمیدونستم ... من فقط میدونستم شهدا را با لباس سربازیشون دفن میکنند ، شب اول قبر هم فرشته خوبه و فرشته بده از آدم سوال میکنند و همش نگران این بودم تا نکنه من این سوالها را نتونم جواب بدم .... وای خدای من حالا که فکر میکنم چقدر گناه داشتمناراحت من اون روزها فقط 6 ، 7 سال داشتم ..

فاصله فکری من تا دخترم از زمین تا آسمون است .. اون فقط به پول فکر میکنه .. به اینکه چرا مامانش یه شغلی نداره که خیلی پولدار باشه و با علاقه کیف پولش را پر میکنه تا موقع خرید با افتخار سرش را بلند کنه که مامان من خودم پول دارم ... توی بازیهاش هم همیشه نقش یه باربی پولدار را بازی میکنه که هیچ شغلی نداره و فقط به خوشگذرانی فکر میکنه و توی بانک هم به اندازه کافی پول داره...زبان

 

نتیجه اخلاقی اینکه هیچ کدام از ما به علم فکر نمیکردیم .. بازم جای شکرش باقی است که رومینا میتونه جواب این سوال را بده .نیشخند

 

 

نظرات ()



یه اتفاقی در مهد!!!
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٢/٢

آخه مگه میشه توی یه سازمان که اسمش را نبر است از مدیر عامل تا مسئول آبدارخونه عوض بشه ولی مدیریت مهد کودک همچنان باقی بمونه و بچه های مردم دستخوش این تغییرات نشوند و بدور از استرس در سرزمین رویاها و شیطنت هاشون زندگی کنند؟؟؟ آخه مگه میشه .. امکان نداره !!!نگران

باید عوض بشه و بچه ها هم دچار استرس بشوند .. بچه ها باید بیاموزند که زندگی تلخ و شیرین دارهشیطان

به همین دلیل مدیر مهد به هزار و یک دلیل عذرش خواسته میشه و مدیر هم تصمیم میگیره که با تمام مربی هاش که خودش استخدام کرده از مهد بروند و بچه های بیچاره بدون مربی و مدیر روزگارشون سر بشه تا یک نفر از دایره بالابالاتر هاجاش باز بشه و مدیریت نگهداری از فرزندان کارمندان را بعهده بگیرهناراحت

بازم میخوام وبلاگ کودکانه را سیاسی و اجتماعیش نکنم ولی آخه مگه میزارند بعضیهاکلافه 

نظرات ()



عکس ویژه
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

هر سال توی زمستون از بچه های مهد کودک یه عکس یادگاری دسته جمعی میگیرند که من هم سعی کردم هر سال این عکس را توی وبلاگ بگذارم اما امسال من به این موضوع از یک زاویه ویژه نگاه کردم و اون این است که این آخرین عکس دسته جمعی بدون حجاب رومینا با هم کلاسیهاش توی ایران است .. از سال آینده عکس های دسته جمعیش تنها با دخترهاست اون هم با اون مقنعه های حال بهم زن و سالها بعد توی دانشگاه که اگه عکسی گرفته بشه دیگه بی حجاب نیست مگر اینکه تا اون سال یه انقلابی رخ بده یا مهاجرتی صورت بگیره که چشمم آب نمیخوره چشمک

واقعا که این جمهوری اسلامی باعث شده تا ما به چه چیزهایی فکر کنیم ..

مسخره نیستناراحت

نظرات ()



ایام هفته
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

رومینا روزهای هفته را با روز کلاس هاش تشخیص میده و با انگشتاش حساب همه روزها را داره .. تعطیلی هم براش دو روزه و توی مملکت ما که یه دفعه وسط هفته تعطیله بچه هنگ میکنه چون حساب کتابش بهم میخوره مژه

ایام هفته

نام هفته رومینا

 شنبه

 روز اسباب بازی

 یکشنبه

 خانم معیری(معلم قرآن)

 دوشنبه

 فلسفه کودک ، شطرنج

 سه شنبه

 موسیقی

  چهارشنبه

 ژیمناستیک

نظرات ()



عشق ممنوعه
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱۱/٦

یه جایی توی همین وبلاگ راجع به افسانه جومونگ نوشته بودم ، یادش بخیر اون روزا دوستام کلی بهم خندیدند که تو فیلمهای جوادی می بینی .. حالا هیچ کدام از دوستام پیشم نیستند تا بفهمند که من جوادتر از روزهای قبل هر شب ساعت 9 سریال عشق ممنوعه با حضور مهند ،ثمر ، نهال و همه خاله زنک بازیهای توی اون را دنبال میکنمنیشخند

درباره همون افسانه جومونگ نوشته بودم که این سریال روی دختر من خیلی تاثیر گذاشته و شمشیر باز شده .. حالا این سریال هم تاثیر خودش را گذاشته ولی از نوع متفاوت و اون اینکه رومینا من را مجبور کرده تا سه چهار سری بدلیجات گردنبند ، دسبند ، گوشواره براش بخرم و مدل خانم های اونها هر شب یه پیرهن با یک سری سرویس به خودش آویزون میکنه و با کفش های تق تقی برامون رژه میره چشمک

 

نظرات ()



زندگی کردن یعنی چه ؟
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱۱/٥

تو رو خدا هر کی این مطلب را میخونه به من بگه که جواب سوال این بچه را چی بدم ؟؟؟ کچلم کرد .. کلافه

من بهش میگم زندگی یعنی همین که ما میریم سر کار ،تو میری مهد کودک ، غذا میخوریم ، دلار میره بالا صدامون در نمیاد ...سکه بشه 1 میلیون شاید به 10 میلیون هم برسه !! تحریممون میکنند .. نفتمون را نمیخرند .. قراره گوشت بشه کیلویی 40 هزار تومن .. قحطی بیاد ..

همینا دیگه بچه چه جوری بهت بفهمونم زندگی کردن یعنی چه دل شکسته

نظرات ()



ای بابا از دست این دخترا
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

در  یکی از بحث های تخصصی با یکی از دوستام که بچه اش همسن رومیناست ولی از جنس پسر به این نتیجه رسیدیم که دخترا چقدر زود بزرگ میشوند و پسرا در دوران کودکیشون واقعا بچگی میکنند . روز بروز که میگذره واقعا این موضوع برام ثابت میشه که دختر من فقط 5 سال و نیم داره ولی به همه چیز فکر میکنه از اسباب بازی گرفته تا ازدواج مژه

و این هم یک نمونه :

رومینا :مامان میگم شما کی وسایل خونتون را خریدید؟

 مامان: من و بابایی وقتی ازدواج کردیم دو تایی خرید کردیم. براچی این سئوال را میکنی ؟

رومینا :هیچی میخواستم ببینم من کی باید وسایل خونم را بخرم .زبان

نظرات ()



این همه بچه !!
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

یکی از سوالات عجیبی که تو ذهن رومینا هست اینه که چرا مادر این همه بچه داره ؟ چطوری مادر این همه بچه را بدنیا آورده ؟ میگم مادر که این همه بجه داشته با هم گل یا پوچ هم بازی میکردند ؟؟ اونوقت با هم توی یه خونه زندگی میکردند ؟سوال

خیلی جالبه .. فقط سی سال از اون سالها میگذره ولی این سوالات نشاندهنده تعلق به دو نسل متفاوت است همین یه قدم عقبتر توی نسل ما تعداد زیاد خواهر برادرها یه مسئله عادی بود ولی بچه های الان قدرت درک جمعیت بالای خانواده را ندارند و حتی با تعجب به این مسئله برخورد میکنند که مگه میشه که چنین اتفاقی بیفته ؟؟مژه

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »