درباره نویسنده
ش.س
من مامان رومینا کوچولو هستم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ش.س
صفحات اختصاصی
  • یه سبد خاطره قدیمی
  • زبان فرشته ها
  • اولین قدم
  • شیطونک با نمک
  • حرفهای خودمانی یک مامان
مطالب اخیر
  • عشق ممنوعه
  • زندگی کردن یعنی چه ؟
  • ای بابا از دست این دخترا
  • این همه بچه !!
  • راز شاد بودن
  • رومینا هم شخصیت داره آخه !!!
  • و من دلم برای وبلاگ تنگ شده بود !!
  • رومینا رفت تو شش سال
  • هواس جمع
  • جشن پایان سال
  • روز مادر و روز پدر
  • حیاط خانه ما
  • همایش ورزشی ژیمناستیک و شطرنج به مناسبت روز معلم ...
  • بچه های دیروز
  • مسابقه عکس مجازی
  • دل به دل راه داره....
  • من اومدم .. در سال 90
  • نمایشگاه شهر کتاب
  • تخت نوجوان
  • اولین نوشته
  • مهمان ویژه
  • عروسی مامان
  • game باز
  • جدایی
  • دندان پزشکی
  • هدفمندی یارانه ها
  • کلاس لاله
  • تشکر ویژه
  • نقاشی از آخر دوم
  • عکس
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
دوستان من
  • ني ني سايت
  • کودکان پرشین بلاگ
  • HoneyMum
  • ابر پیمایی
  • سلدا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کودکیهای من
عشق ممنوعه
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱۱/٦

یه جایی توی همین وبلاگ راجع به افسانه جومونگ نوشته بودم ، یادش بخیر اون روزا دوستام کلی بهم خندیدند که تو فیلمهای جوادی می بینی .. حالا هیچ کدام از دوستام پیشم نیستند تا بفهمند که من جوادتر از روزهای قبل هر شب ساعت 9 سریال عشق ممنوعه با حضور مهند ،ثمر ، نهال و همه خاله زنک بازیهای توی اون را دنبال میکنمنیشخند

درباره همون افسانه جومونگ نوشته بودم که این سریال روی دختر من خیلی تاثیر گذاشته و شمشیر باز شده .. حالا این سریال هم تاثیر خودش را گذاشته ولی از نوع متفاوت و اون اینکه رومینا من را مجبور کرده تا سه چهار سری بدلیجات گردنبند ، دسبند ، گوشواره براش بخرم و مدل خانم های اونها هر شب یه پیرهن با یک سری سرویس به خودش آویزون میکنه و با کفش های تق تقی برامون رژه میره چشمک

 

نظرات ()



زندگی کردن یعنی چه ؟
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱۱/٥

تو رو خدا هر کی این مطلب را میخونه به من بگه که جواب سوال این بچه را چی بدم ؟؟؟ کچلم کرد .. کلافه

من بهش میگم زندگی یعنی همین که ما میریم سر کار ،تو میری مهد کودک ، غذا میخوریم ، دلار میره بالا صدامون در نمیاد ...سکه بشه 1 میلیون شاید به 10 میلیون هم برسه !! تحریممون میکنند .. نفتمون را نمیخرند .. قراره گوشت بشه کیلویی 40 هزار تومن .. قحطی بیاد ..

همینا دیگه بچه چه جوری بهت بفهمونم زندگی کردن یعنی چه دل شکسته

نظرات ()



ای بابا از دست این دخترا
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

در  یکی از بحث های تخصصی با یکی از دوستام که بچه اش همسن رومیناست ولی از جنس پسر به این نتیجه رسیدیم که دخترا چقدر زود بزرگ میشوند و پسرا در دوران کودکیشون واقعا بچگی میکنند . روز بروز که میگذره واقعا این موضوع برام ثابت میشه که دختر من فقط 5 سال و نیم داره ولی به همه چیز فکر میکنه از اسباب بازی گرفته تا ازدواج مژه

و این هم یک نمونه :

رومینا :مامان میگم شما کی وسایل خونتون را خریدید؟

 مامان: من و بابایی وقتی ازدواج کردیم دو تایی خرید کردیم. براچی این سئوال را میکنی ؟

رومینا :هیچی میخواستم ببینم من کی باید وسایل خونم را بخرم .زبان

نظرات ()



این همه بچه !!
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

یکی از سوالات عجیبی که تو ذهن رومینا هست اینه که چرا مادر این همه بچه داره ؟ چطوری مادر این همه بچه را بدنیا آورده ؟ میگم مادر که این همه بجه داشته با هم گل یا پوچ هم بازی میکردند ؟؟ اونوقت با هم توی یه خونه زندگی میکردند ؟سوال

خیلی جالبه .. فقط سی سال از اون سالها میگذره ولی این سوالات نشاندهنده تعلق به دو نسل متفاوت است همین یه قدم عقبتر توی نسل ما تعداد زیاد خواهر برادرها یه مسئله عادی بود ولی بچه های الان قدرت درک جمعیت بالای خانواده را ندارند و حتی با تعجب به این مسئله برخورد میکنند که مگه میشه که چنین اتفاقی بیفته ؟؟مژه

نظرات ()



راز شاد بودن
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

رومینا خیلی خوشحاله چون به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیش دست پیدا کرد و اون سوراخ کردن گوشش بود هورا

آرزوهای بچه ها اندازه سوراخ گوش کوچیکه و با برآورده شدن همین اندک آرزو کلی خوشحال میشوند ولی آرزوهای ما اینقدر روز به روز بزرگتر میشوند که انگار قرار نیست هیچوقت بهش برسیم !!

و این است که بچه ها همیشه شادند و ما شاد نیستیم .چشمک

 

 

نظرات ()



رومینا هم شخصیت داره آخه !!!
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

داشتم به این موضووع فکر میکردم که خیلی وقته که یه پرو درست حسابی لباس نداشتم  از وقتی که این بچه مثل بچه گربه توی دست و پای آدم میپیچه و توی اتاق پرو از این طرف به اون طرف رژه میره !!!زبان

توی فروشگاه هم شبیه همون موجود بالا ، لابلای رگالهای لباس گم میشه و پیدا میشه و دست آخر با صدای آقای فروشنده که میگه بچه نکن یه گوشه واسه خودش کز میکنه و هیچی نمیگه ...

تمام این داستانها در پروژه خرید من تکرار شد ولی این بار با حسی متفاوت ... بعد از داد آقای فروشنده یه بغضی گلوش را گرفته بود و خیلی سعی کرد که گریه نکنه تا اینکه با بیرون آمدن از مغازه بغضش ترکید و شروع کرد به شکایت که چرا همه دوست دارند به من بگویند بچه نکن .. آخه مگه ما بچه ها چه گناهی کردیم که همه به ما ایراد میگیرند ؟؟؟  

و اینبار حس کرد که به شخصیتش توهین شده مژه

خوب رومینا هم شخصیت داره آخه !!!

نظرات ()



و من دلم برای وبلاگ تنگ شده بود !!
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/۱٠/۳

میدونم که خیلی وقته دوستای قدیمیم که گاه گداری می اومدند و یه سری به خاطرات روزمره ما میزدند این سر زدنشون بی پاسخ مونده بود و من هیچ عکس العملی از خودم نشون نداده بودم !! شاید شلوغی بیش از اندازه ذهنم در مسائل مختلف  ، شاید تغییر رفتارهای رومینا و یا شاید بدون هیچ دلیلی وبلاگ را تنها گذاشتم ..

 ولی حالا خودم بعنوان یک خواننده که مطالب قبلی وبلاگ را می خونم دلم تنگ شد برای روزهایی که در پس ذهن فرسوده ام گم شد و من باید از گم شدن لحظه ها جلوگیری کنم ... پس باز هم مینویسم!!!چشمک

نظرات ()



رومینا رفت تو شش سال
نویسنده: ش.س - ۱۳٩٠/٥/٢

برق و باد ... یه چیزی هم اون طرفتر..

ولی خوب چاره ای نیست ما هم باید همراه ب رودخانه پر تلاطم و پر سرعت زندگی شنا کنیم و ایستگاه های سالهای زندگی را یکی یکی طی کنیم.و رومینا به ایستگاه ششم زندگی رسید و باید یکسا در این مسیر ا هفت سالگی شنا کنه ....

 امسال اولین سالی بود که مفهوم 23 تیر را فهمید وبا انگشتان کوچکش فرا رسیدن این روز را روزشماری کرد.

ما هم 23 تیر را با یک جشن تولد کوچک خانوادگی که توی حیاط برگزار شد, جشن گرفتیم و به دخترمان اجازه دادیم تا شادیهای کودکانه اش را با تمام اهالی خونه آقاجون تقسیم کنه.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »